<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های عرفانی</title>
<link>http://74u.blogfa.com</link>
<description>داستان های عرفانی و عاشقانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Feb 2011 09:58:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عشق حقیقی</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=posttitle&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-RIGHT: 10px&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 8pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;     پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 8pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;     پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=440867830&amp;d=3006090&quot;&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:58:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.&lt;BR&gt;به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»&lt;BR&gt;آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»&lt;BR&gt;زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»&lt;BR&gt;آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:53:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق فقیر</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:49:14 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرسش عارفی از یکی از اغنیا </title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;     یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟&lt;BR&gt;     گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟&lt;BR&gt;     دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:43:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقوی</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;       پیری را پرسیدند تقوی چیست ؟ گفت : تقوی آن است که وقتی با تو حدیث جهنم گویند آتشی در درون خود برافروزی چنانکه آثار ترس بر تو ظاهر شود و وقتی حدیث بهشت گویند نشاطی بر جان تو براید چنانکه از شادی گونه های تو سرخ رنگ شود. چون خواهی متقی بر کمال باشی سواره دل باش و پیاده تن و به زبان بگویی و آنچه گویی از مایه علم و سرمایه خردمندی گوی که هر چه نه آن باشد بر شکل سنگ آسیا باشد که عمری می گردد و یک سر سوزن فراتر نشود.</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:40:28 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوست اول و آخر </title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;       خداوند به داوود فرمود: ای داوود راه ما بر بندگان ما روشن دار و دوستی ما در دل ایشان افکن و نعمت ما به یاد ایشان ده و سخنان ما را در دل ایشان شیرین کن و بگوی که من آن خداوندم که با وجودم بخل نیست و با علمم جهلی نیست و با صبرم عجزی نیست و با غضبم ذجری نیست ..........و اگر بنده تقصیر کند و حق کرامت حق را نشناسد و شکر نعمت نگذارد خداوند او را عتاب کند. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;      چنانکه به نقل از امیرالمومنین که خداوند می فرماید : ای بنده من ! انصاف ده من با تو به نعمتها دوستی کنم و تو به معصیتها با من دشمنی ! نیکی من پیوسته بر تو فرود آید و بدی تو همواره به سوی من اوج می گیرد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:38:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندوه هجران</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=indigo&gt;&lt;FONT size=2&gt;به عبدالله مبارک عارف معروف گفتند: خواب دیدیم یک سال دیگر خواهی مرد!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=indigo&gt;عبدالله :روزگار درازی در پیش ما نهادی..&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=indigo&gt;یک سال دیگر ما را &lt;FONT color=blue&gt;اندوه هجران باید کشید! وتلخی فراق باید چشید!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 09:34:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر زنی زیباست</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند،&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Feb 2011 13:00:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی که تا نداره - داستان عاشقانه </title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم&lt;BR&gt;من بچه بودم اونم بچه بود&lt;BR&gt;سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد&lt;BR&gt;ديد که منو ميشناسه&lt;BR&gt;خنديدم &lt;BR&gt;گفت دوستيم؟&lt;BR&gt;گفتم دوست دوست&lt;BR&gt;گفت تا کجا؟&lt;BR&gt;گفتم دوستي که تا نداره &lt;BR&gt;گفت تا مرگ &lt;BR&gt;خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره &lt;BR&gt;گفت باشه تا پس از مرگ&lt;BR&gt;گفتم: </description>
<pubDate>Sun, 13 Feb 2011 12:57:30 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان عشاق در زمان ملاصدرا</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>      زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;     در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;         از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;        لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;      &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Feb 2011 12:55:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

