تبليغاتX
اسکیس -
سیاه

فصل اول-  بیداری فرخنده

شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مستر اشمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مستر اشمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و  درهمان حال به خودش فکر کرد.

همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر نیامد و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی  به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران فرشید می شد می فهمید که او در حال عملی کردن یک تصمیم جدید است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را دیگر نپوشید...

آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...

فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مستر اشمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند. روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه خروج را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد بعد دوباره دست هایش را که خونی شده بودند شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و قابلمه ی ناهار را برنداشت و از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.

فصل دوم:تغییر فرخنده

جناب فرخنده می خواست از عرض خیابان بگذرد و سمت چپ و راستش را دید زد٬چراغ را نگاهی سرسری کرد و براه افتاد...در حین فحش های نتراشیده راننده ها راه باز میکرد و اشعار فاضلانه میخواند و زمزمه میکرد :من امشب بیخوابم.در همین حین به یاد کلمات قصار (جبران خلیل جبران) افتاد:بر خلاف مسیر آب حرکت کن... .برگشت و گفت:پخخ اگر مخالف مسیر حرکت کنم که دراز و پهنای تنم یکی می شود که! :عجب توقعی دارد این مردکه .مسیر را طی کرده بود که جبران دست از سرش برداشت و کله کمی هوا خورد و از زیر تلنبار فلسفه معلق نجاتی کوته یافت. به راه ادامه داد و در همین هیص و بیص ندایی به گوش رسید.. .فرخنده موی تنش سیخ شد صدا چیزی شبیه به فرکانس های رادیویی جنگ جهانی دوم بود که رمز آلود جریان داشت و همچنان اوج میگرفت ٬چنان که رهگذران هم با نیشخند بر انداز کردن اوضاع را پیش گرفته بودند. ناگهان ندا قطع شد و جناب فرخنده احساس دل ضعفه شدید کرد و بر هیکل قناص خود پیچید.کمربند را از زیر خشتک به اندام های نسبتآ بالا تنه رساند تا صدا مجالی باز نیابد.

 

جناب فرخنده  آنروز کار مشخصی نداشت وقرار ملاقاتی هم نداشت.هنوز لرز رقص و پایکوبی پشه ای به تنش بود.خمیازه ای کشید و افسار ارابه هیکلش را به سمت کافه حقیری که در آن نزدیکی بود کشاند .کافه تقریبا خالی بود و بوی چسبناک فال قهوه می داد.کافه چی دستی به نشانه سلام تکان داد که بیشتر به فحش ناموسی شبیه بود.فرخنده روی میز آوار شد و کتابی را که چند روز پیش از اتوبوس کش رفته بود را از لای کت چروکش در آورد و شروع کرد به مطالعه ای اندیشمندانه... .چند جایی را خط کشید و چرک کرد.داستان کتاب از این قرار بود:مردی صبح که از خواب بر می خیزد خود را با احظاریه طلاق همسرس تنها می یابد ٬بغض گلویش را می گیرد و ساعت ها اشک ریزان صبحانه می زکماند ...به صندوق پستی اش سری میزند و باکس ایمیل هایش را چک میکند.همه پیام ها چپانده شده اند از قبوض پرداخت نشده قسط و اب و برق و تلفن...مرد دیگر تحمل زندگی اینچنین را ندارد و جعبه ابزارش را برداشته و درب خانه و پنجره ها را جوری میخکوب میکند که هیچ راه گریزی نباشد٬در حین انجام این اعمال تصاویر فیلم تنها مانده با بازی تام هنکس را در مخیله اش مرور میکند و قاطعانه تصمیم می گیرد خانه را لوکیشن تنها مانده ای کند که اکتورش خود اوست... .

فرخنده لبخندی می زند ٬به خود می گوید کتاب خواندن هم خوب چیزی است! به نیت یک عمر تنها ماندن می بایست خوراکی می خرید ...یک توپ والیبال برای همدم در نظر می گرفت و مقادیر انبوهی نارگیل برای جمع کردن قطرات آب.حتی تصور این قضایا قلقلکش می داد و کیفور بود از این انتزاع جاری فوران یافته در خون گرم اش.باز خشتکش را جمع کرد و به راه افتاد و چندین عابر بانک خالی از اسکناس را سلام داد و یکی را فحش ناموسی .کمی چشم حیظی کرد و با این استدلال که تنهایی ملال آوری در پیش خواهد داشت توی تاکسی آوار شد روی مسافر بغلی ...چیزی اندورنی اش را می خاراند ودر انعکاس شیشه ی ویترین ها می رفت تا چهره اش با تام هنکس مو نزند٬حتی در مسیر خانه در راه آرمانی به این بزرگی گوشی یازده دو صفرش را چنان به دیوار کوبید که اگر یک وقت منصرف شود لوکیشن قابلیت ریپلی داشته باشد ٬یعنی اینکه حداقال پشت بوته ای پنهان شود تا در بازگشت ایشان دست نخورده قابل دسترسی باشد.فرخنده جدی جدی تصمیم گرفته است که با باز آفرینی تنها مانده  ابر قهرمان زندگی حقیر خویش باشد... . 

مرتضی خسروی ۲۸ مرداد۸۷

همه لینک های من به این بازی دعوت میشوند... .

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 0:40 AM  توسط مرتضی خسروی  |